![]() |
ما نوجوونیم |
نویسندگان وبلاگ
حدیث
موضوعات
پيوندها
یه دوست
یه دوست
بهترین وب عرفانی
یه دوست
وبی برای درسخونای گل
ارسلان قاسمی
هستی جان
بهترین دختر دایی و دوست دنیاااا
rap fars
پيوند هاي روزانه
خروجي ها
RSS 2.0
تشكرها
Designed by: Pesrainweblog.ir
Translate By: Marei
Powerd By: JavanBlog.Com
onhphtz
سلام خوبین خوشین؟
خب این پستو فقط و فقط واسه تارا مینویسم یعنی دختر عمه ی گلم اره همونی که لینکشو اشتباه زدم دختردایی چون من میشم دختر داییش قاطی کردم
تارا اره درست خوندی خداحافظ واسه همیه البته نمیگم همیشه چون بهت قول میدم وقتی ۲۰ سالم شد دقیقا تو تعطیلات تابستون توی ماه شهریور توی از روز تولد خودم ۳ شهریور تا تولد تو ۱۸ شهریور میام و پیشت میمونم یهنی ۶ سال دیگه اره ۶ ساله دیگه
موقعی که تو ۲۲ سالته
تارا اما میخوام اینو بدونی که اونموقع با یه نفر میام البته ازت میخوام اینو بدونی که میخوام ازت برام دعا کنی که با اون منو ببینی دعا.....
تارا اونموقع مطمن هستم اولین واکنش دوتامون گریس بعدم تعجب تو و من.....
نمیدونم اونموقع چه کسایی بینمون هسن و چه کسایی هم نیسن...
اره میخوام برات یه هدیه بدم هدیه بهت بدم که خوشحال شی که قراره از شرم خلاص شی تارا الان که ازتون ۷ ماهه ازتون دورم میفهمم که چقدر دوستتون دارم همه یه طرف تو هم....
میخوام خاطره های قشنگیو که پیش هم داشتیمو بنویسم برات اشک بریز دختر عمه ی خوبم اشک بریز اشک بریز ای تنها کسی که از تولدم پیشم بودیاولین چیزی که یادمه موقعی هس که من دو سالم بوده و تو ۴ سالت
من یادم نیس اما تو هم یادت نیس اما فیلما فیلمایی که همیشه ازمون میگرفتن سند
تو خوابیده بودی تو باغ شوهر عمه من شوهر خاله تو من قندونو خالی کردم توی گوشت
بعدش بزرگتر شدیمو تو رفتی تهرون یادمه اولش چقدر بچه بازی در میاوردیم
یادمه همیشه تو عروسیا رقصت از من خیلی سر تر بود
یادمه همیشه تو عروسیا جفت هم بودیم
اخی عروسی عمو حبیبو یادته؟یادته با خونواده زن عمو تکتم کل مینداختیم ما میرقصیدیم
من تو رضا نیما الهه سپیده ملیحه جعفر هادی مهدی وحید سعید بهشاد مهرشاد زن عمو لیلا و....
همه میرقصیدیم و میخندیدیم بعدم اونوریا میرقصیدن
یادمه اونموقع با اینکه من ۹-۱۰ سالم بیشتر نبود و تو ۱۲ سالت چشم به خواننده ارکستره داشتیم
یادمهاونموقع تو همیشه موهاتو کوتاه میزدی و من همیشه خرگوشی من یه لباس صورتی تنم بود با یه شلوار جین تو هم یه لباس و شلوار البتخه فقط یادمه دو دس لباس اورده بودی
اخی یادش بخیر عمه زهرا کادوشو یادش رفته بود و داشت خودشو تیکه تیکه میکرد
یادم نمره اون شب اولین کسایی که ژله رو افتتاح کردن ما دوتا بودیم
عاشقناهید شده بودیم عاشق لباس نازش
یادم نمیره شبایی که همهی بچه های خونواده دور هم جمع میشدیم و تا صبح قمار میزدیم و شرط بندی سر بستنی و اخرشم یکی قهر میکرد و دوتا به جون هم میفتادن یادم نمیره نصفه شب همه میرفتیم پارک ابوذر
یادم نمیره می رفتیم شام میخوردیم بعدشم سینما و بعدشم جلف بازی تو خیابونا یادم نمیره بابابزرگ بلند میشد نماز صبح بخونه و مارو میدید که هنوز بیداریم کلی سرمون غر میزد
یادم نمیره چقدر بابابزرگ نصیحتمون میکرد که جلو پسرا شال بپوشیم چقدر نصیحت میکرد قمار نکنین نماز بخونین
اخی یادم نمیره موقعی که سیزده بدر چن سال پیش داشت شیراز بارون میومد اونم بارون شدید اما من و تو زیر اون بارون رفته بودیم توی استخر باغ
یادم نمیره همیشه عمو کاوه غر میزد که چرا تا سفره پهن میشه دوربیناتونو در میارین
یادم نمیره افشین اقا بود بابای تو عمو حسین همشون با ترقه بلا سرشون اومد
یکیش تو دسشویی ترقه خورد یکیش در رفت یکی هم کفشش داغون شد
یادم نمیره سمبوسه زن عمو لیلا درس میکرد ور میداشتیم میرفتیم چمران و بچه ها مردمو اذیت میکردیم یادم نمیره که نورو گرفته بودی زیر صورتت و ما میخندیدیم یادم نمیره که با هم تا ۶ صبح میشنسیم راجب عشقامون حرف میزدیم
اخی بچه گربه بابابزرگو یادم نمیره
یادم نمیره که تو یه کتاب به اسم خونه مادربزرگ نوشتی
هی گفتم مادربزرگ بدترین خاطرهی ما کره جوونا اره یادته بهمون میگف کره جوون یادته همیشه برامون صبحا اش میخرید با نون سنگک یادته همش به تو میگفت باید با سعید ازدواج کنی و من باید با بهشاد یادته چقدر بهمون کشک و قرقرون میداد؟یادته؟
یادته اون روز نحس روز ۶ خرداد سه شنبه بود بارونی بو ساعت یک و چهل و پنج دقیقه بابام زنگ زد به رضا گف پاشو بیا بیمارستان اره اونموقع مادربزرگ دو ماه بود که توی اون بیمارستان لعنتی بستری بود تو تهران بودی اما میمودی به رضا گفتم منم باهات میام اما بابام نمیخواس من بفهمم چون فرداش اخرین امتحانم بود امتحان تاریخ لعنتی اما هر جوری بود اومدیم بیمارستان رسیدم اونجا دیدم همه یجورین رفتم نشستم پیش بابابزرگ اومدم سلام و احوالپرسی کنم که وحید زد تو سرشو شروع کرد به بلند بلند گریه کردن بابابزرگ زد زیر گریه همه داشتن گریه میکردن نمیدونم چرا من نمیتونسم گریه کنم اکبر اقا و عمه زهره من و مامانمو اوردن خونه بابزرگ رضا وایساده بود توی خونه جعفر اینا جعفر داش خودشو میکشت رضا داش خودشو میکشت
اومدم تو همه داشتن گریه میکرد همه منو به زور بردن خونه دوستم تا نکنه یه موقع حالم بدشه
تو هنوز نمیدونسی فرداش تشییع جنازه بود و تنها کسایی که نزاشتیم بفمن تو بودی و سپیده
رفتیمم مادریزرگو اروم گزاشتن توی قبر اون لحظه هیشکی اروم نبود هیشکی فقط مادربزرگ اروم بود فقط همون
ملیحه رف تو قبر به زور صورت مادربزرگ وا کرد خیلی اروم بود خیلی
خیلی خیلی شبش حالم بد شد خیلی بد شد طوری که جیغ میزددم گریه میکردم و داد میزدمو و دور خودم میچرخیدم
دیگه نمیتونم ادمه بدم
خداحافظ تارای عزیز خداحافظ
و خداحافظ همه چون دیگه این وبو اپ نمیکنم
نظر شخصی من و از نظرم یه واقعیت
سلام
خب دیر به دیر اپ میکنم چونحوصله و وقتندارم
خوبین خوشین
دلم گرفته بود گفتم بیام اینجا بنویسم
ببخشید به پسرا و دخترای گل بر نخوره دارم حرف دلمو میگم
میدونید چیه ما دختر و پسرای ایرونی پفیوز ترین ادمای جهانیم
مخصوصا اقایونننننن
از هر کی میخواین بپرسین هر کی گف که یه دختر یا یه پسر بهم خیانت نکرده
دروغگوترین ادمه جهانه
میدونید چیه ما دختر پسرای ایرونی عادت کردیم سر همو کلاه بزاریم
میدونم که میدونید خیلی هم خوب معنی این رو میدونید
اه خدایااول از یکی شکست عشقی میخوریم که خودش از یکی دیگه خورده بوده و میخواد تلافی کنه
بعد ما سر یکی دیگه تلافی میکنیم اون بعدیو......
اخه به کجا رسیدیم؟ها به کجا؟
خیلی پستیم خیلیی
اه دلم گرفته دلم از این فرمولمون و چیزای دیگشو که خودتون خیلی خوب میدونین منظو.رم چیه بهم میخوره
چی میشد که یکی میومد و این فرمول نکبتی رو از بین ببره
( ادامه مطلب )
اومدم...
سلام
خب اول یه چیز بگم:
فوت معاون عزیزم رو به خوانواده های عباسی و قاسمی و همچنین بچه ها و کادر اموزشی مدرسه دکتر.......1و 2
تسلیت میگم و برای معون گرامیم از خداوند طلب امرزش میکنم
سرکار خانم عباسی معاون مدرسه ام چه شیفت ما چه شیفت 1
روز سه شنبه در ساعت 2 ظهر موقعی که رفته بودن برای تولد امام رضا برای بچه های مدرسه کیک و بستنی سفارش بدن اتوبوس بهشون زد و البته اونموقع فقط خوردن زمین اما هر چی به اتوبوس زدن اتوبوس متوجه نشده و از روی سر خانم عباسی رد شده و ایشون در اثر مرگ مغزی فوت کردن
روحشان شاد و یادشان گرامی
دیروز تشییع جنازشون بوده و دوشنبه هم سوم و هفتشونه کهد ما بچه های کلاس سوم برای گرامی داشتن شخصیت معونمان که سه سال با ایشان زندگی کردیم را پاس بداریم
خب برای شادی روح ایشون براشون یه فاتحه بخونین لطفا
خب می خوام موضوع وبم رو به احتمال 80 درصد عوض کنم یا اگر عوض نکردم صد درصد وبمو حذف میکنم تا جمعه معلوم میشه
ااااااااااای خدا
تروخدا واسم دعا کنید توی بد مرحله ای افتادم پدرم در اومده از خدا بخواین کمکم کنه تا به اون چیزی که میخوام برسم برسم
رسیدن به اون هدف واسم مهمه گور بابای سختیش....
نفسم دیگه داره بند میاد همش درس درس درسپ
دیگه سرم داره منفجر میشه ...................
خب بابای
بیچاره شدم
بخونین خودتون متوجه میشین
شنبه و چهارشنبه کلاس تست ریاضی یکشنبه سه شنبه کلاس کانون ریاضی دوشنبه پنجشنبه کلاس تست علوم و دوباره یکشنبه وسه شنبه تست عربی
البته فقط کانونم روزاش صددرصده بقیش احتمالا عوضم میشه
اهان احتمالا باید تست فارسی هم برم
حس میکنم واقعا بدبختممممممممم
نمیتونم یعنی وقت اپ کردنو ندارم.
باز اومدم
سلام سلام اومدم
حالمم خیلی خیلی بهترم و دوباره جونور بازیام شروع شد
خب ایگین خانوم گل ما یه متن نوشته که خیلی دوسش دارم حالا هم واستون می نویسمش خیلی قشنگه بهتون پیشنهاد می کنم بخونینش::
خب شروع می کنم::
بنام خدا
راز عشقت را به که بگویم ای تو که هر شب به شوق دیدار تو می خوابم و هر روز به امید تو چشمانم را باز می کنم تو مثل پر و بالی برای بالهای شکسته و زخمی من بودی و برای نجات من چتر خود را باز کردی و زیر باران عشق خیس شدی.
من کویر خشک بودم عشق تر تو بارن من شد.
من اسمان تیره بودم خورشید سوزان تو نور من شد تشنه بودم چشمه های عشق از چشم تو سر زد.
جسم از وجودم مثل پروانه پر زد. بهار بودم عشق تو خزانم کرد.عشق تو امد و ویرانم کرد.
چه بگویم .غیر از قاصدک کسی دردم را نمی فهمد.سر عشق تو را به قاصدک گفتم قاصدک اتش گرفت.
دلم میخواهد انقدر بنویسم دوستت دارم که تمام کاغذ هایم تمام شود.جوهر قلم سر بکشد با خون دل روی سنگ فرش های خیابانها که جای قدم های تو روی انها گذاشته شدهبنویسم دوستت دارم دوستت دارم
تو مثل ساحری بودی که مرا معجزه کردی مرا به عشقت مبتلا کردی چه بگویم هر روز به شوق دیدار تو چشم به در دوختم لحظه ها را ثانیه ثانیه شمردم تا دوباره عطر بوی تو وجودم را پر کند((تو چه بودی که گرفتارت شدم؟))
خب تموم شد نظرتونو بهم بگین
بای
حدیث و انفولانز
سلام سلام
زیاد طولش نمیدم
نه بابا انفولانزای خوکی چیه
البته همه ی علام مریضیم انفولانزای خوکیه اما من یه هفت جونیم که نمیمیرم
اره یه چیزی بین انمفولانزای خوکی و انفولانزای فصلیه
گفتم که علامم اونه اما دکتر گفت اونجوری که فکر میکنی نیس و با دارو و سوزنایی که واسم نوشت زود خوب میشم
تارا جونم دختر عمه گلم حالا زنگ نزنی کل خونواده خبر دار بشنا
اگه هم خواسی بگی بگو انفولانزا هس اما نه خوکی ولی حالم یه خورده که چه عرض کنم خیلی بده
تا دیروز حالم خیلی بد بود اما با داروهایی که نوش جان کردم بهترم
در ضمن من تا شنبه مدرسه رو تعطیل کردم تا کاملا خوب شم
خب برای بار اخر باید یاداوری کنم مخصوصا واسه تارا جونم انفولانزای خوکی نیس
باباییی تا یکشنبه
( ادامه مطلب )
این چن روز اول
سلاااااااااااام
خبببببببببببببببببب
یه خبر خوب البته واسه خودم ایگین طاقت نیورده و برگشته مدرسه خودمون
خب اتفاقه خیلی خاصی توی این چن روز نیفتاده اما چن تاشو میگم
خب چارشنبه ک بهتون گفتم
پنجشنبه رفتیم و جلوی دفتر تظاهرات راه انداختیم و بکسم رو برگردوندیم توی کلاسمممممممممووووووون
بعد هم پانیذ همرو یه بستنی کاکاویی خوشمزه دعوت کرد
بعدش دبیر پرورشیمون چون معلم نیومده بود اومد سر کلاسمون و هی زر زر الکی میکرد نمیدونم حرفای همشون حجاب فلان حجاب بیساره
بعدش نمیدونم راجب ظرفیت یه شعری گفت که ما هممون از بس کفری شده بودیم بستیمش به باد متلک بدبخت بیچاره کیفشو برداشت در رفت اخرشم بهمون گف:
پدر همتونو تو نمره انضباط و پرورشی در میارم که این حرفش با جواب دادن ما به صورت هووووووووووووووووووووووووووووووو
همراه شد
خب او.نروز زیاد اتفاق خوواصی نیفتاد
امروز فقط چن تا اتفاق افتاد
شیفت صبح بودم انگار جنازه ها رفتم مدرسه بعد که رسیدم بادیدن قیافه ی ایگین یه 60 متری پریدم هوا و جیغ زدم و کگلی هم به هم فحش دادیم خلاصه
رفتیم سرکلاس متصدی ازمایشگاهمون اومده بود زر و پر اضافی میکرد بعدشم دمشو ور داشت و رف زنگ تک زنگ سومم که هیچی ریاضی داشتیم منم خدارو شکر با معلمه خیلی پایم واسه همین سر کلاس یه چرت نیم ساعته زدم وقتی یکی از بچه های لوس وننه ای اشغال اعتراض کرد دبیر ریاضیمونم مجبور شد و در روز سوم من رو به دفتر انتقال داد
خلاصه رفتم دفتر کلی فحش خوردم بعدش برم گردوندن بردنم جلوی کلاس دقیقا جلوی میز معلم
خلاصه کلی هم تو دلم فحششون دادم اما به محض اینکه زنگ ریاضی تموم شد بر گشتم ته کلاس پیش بکسمممم
زنگ اخر یعنی دو تک زنگ اخرم زبان داشتیم که خدارو شکر یه هفته ی دیگه بهش اجازه ی تدریس سوم رو میدن خب
اینجوری بود کلی بازی کردیم و خندیدیم تا تموم شد و برگشتم خونه الان یه دستم به غذا خوردنه یه دستمم به کیبورده
به قول ما شیرازیا داریم چلم بازی در میاریممممممم
خب تا اپ بعدی بابای
خدا به دادم برسهههههههههههههه
سلاممم
وای واقعا خدا به دادم برسه
امروز روز اول مدرسه ها بود
شیفت دو بودم یعنی شیفت عصر
باورتون نمیشه رفتم مدرسه خیر سرم میخواسیم امسال چون سال سومیم به سال اولیا زور بگیم(انگار بچه ها ولی حال میده)
بگین چه اتفاقی افتااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا امسال شیفت ما سال اولی ثبت نام نکرده بوووووووودددددددن
می خوان از سال دیگه مدرسمون رو یه شیفته کننننننننن
خدارو.شکر سال دیگه کارمون با این مدرسه تمومه
بعدش اومدیم دیدیم بله اولی نداریم هیچچچچچچچ
مدددددددییییییییر ناظماااااااااااااااا معاونااااااااااااااا معلماییییییییی پرورشیمونو عوض کردن
نزدیک بود به خدا از وحشت سکته کنم
حالا بگینننننن بعدش چه اتفاقی افتاد که الان هنوز که هنوز دارم عین خون اشک میریزمممممم
بله بلههههههههههههه
اناهیتاااا که رفته از مدرسمون هیچ ایگین هم رفتههههه
دیگه به خدا دارم دیوونه میشم
بعدش رفتم سر کلاس با پانیذ و دو نگارا و ستاره و رونا نشسته بودیم داشتیم گریه می کردیم که معاون جدیدمون که نمدونمم اسمش چیه انگار این ادما...... وارد شد و
پانیذ و ستاره رو برد توی یه کلاس جدید
بعد که پرسیدیم چرا با پررویی تمام در اومد گفت اره دیگه معاون قبلیتون قبل از رفتنش گفته شما ها رو از هم جدا کنم که اینقدر گند نزنین
وااااااااااای دیگه طاقت نداشتم همینجوری عین خون اشک میریختم و میریزم
دیگه کم کم بکسمون داره از هم میپاشه ایشالا چشای حسودا در بیاد
فعلا از من بای
راسی من اونایی رو که بهشون سر زدمو لینک کردم شما هم منو با اسم دغدغه های یه نوجوون لینک کنین
بااااای
روز مرگ....
سلام بله درس حدس زدید فکر کنم از عنوان مطلب فهمیده باشید که چه چیزی میخوام بگم
فردا روز اول مهر
تا وقتی که اول دبستان بودیم برامون بچه های چهارم پنجم ابتدایی وااااااای بزرگترین ادما بودن راهنمایی و دبیرستان که دیگه هیچی
موقعی که مدارس تعطیل میشد گریه میکردیم و نزدیک اول مدرسه ها که میشد از خوشحالی ریسه میرفتیم
این روال تا پنج ابتدایی ادامه داشت تا وقتی که پنجم اومدیم برامو اولراهنمایی خیلی سن باحال و بزرگی بود تا اونموقع ما فکر میکردیم وای اخ جون قراره عربی زبان و خیلیچیزای باحال دیگه به درسامون اضافه شه تا اونموقع ما اونقدر بچه های خوبی بودیم که خودمون نمی فهمیدیم تا اینکه اومدیم اول راهنمایی دیدیم کیف میده اما نه انگار جدی جدی داره سخت میشه
اونموقع برامون بچه های دم سوم راهنمایی خیلی بزرگ بودن اونموقع خودمو هم خیلی بزرگ فرز میکردم
سال اول چیزی نبود اما کم کم مقنعه ها میومد عقب تر تیپامون داشت عوض میشد تا اینکه مدارس تعطیل شد نه انگار نه انگار اصلا گریه نکردم اما دلم هم بدجوری گرفته بود دیگه اون تابستون تیپم کاملا عوض شد
اومدم دوم اره واقعا دیگه هممون تقریبا عقلامون داشت کار میکرد
دیگه ارزو میکردیم ای کاش زمان وای می ساد توی ابتدایی بر میگشتیم اما از یه لحاظ هم خوشحال بودیم ه خیلی از رفتارای بچگونمون دمشو گذاشته رو کولشو در رفته
خلاصه حالام که دیگه میخوایم بریم سوم داریم از ناراحتی میترکیم همیشه داریم عزا میگیریم و گریه میکنیم
اخه چرا چرا ماها که عاشق درس بودیم حالا باید از درس فراری باشیم اخه چرا باید با بدبختی و بدون هیچ علاقه ای معدلای بالا بیاریم
والا به نظر من که همش تقصیر چن نفر هس
::::::::::
خونواده-نظام اموزشی مدرسه -کشور
بای بای
اولین کلام
خب توی اولین چیز در اصل دومین پستم که شروع کننده ی کارم باشه میخوام گفتم که از مدرسه و اینجر چیا بحرفم
خب منم دوس دارم از یه سری افراد که واقعا عزیز ترین کسایی هستن که تو زندگیم داشتم تشکر کنم
اصله کاریشون یه نفر هس که واقعا برای م.ن عزیزه سارینای گلم این سارینا خانوم گلی که من بهتون میگم حدود هفت سال میشه که با هم دوستای صمیمی هستیم حتی من الان حدود چار سال میشه که جدا از اونم و توی یه مدرسه ی دیگم اما همچنان رابطه ی دوستیمون ادامه داره
خب بریم سراغ بقیشون
اینایی که الان بهتون میگمتقریبا میشه گفت با اینکه فقط دوساله باهاشونم اما واقعا خیلی بهشون نزدیکم و واقعا دوسشون دارم
اینا حدود دو سال و خورده ای هرروز روزی شش ساعت با من بودن و هستن اومنا با خوب و بد من میسازن خب بالاخره همه خبر دارن که نوجوونا زندگیشون بسته به رفیقای با مرامشون خب منم یه نوجوون 14 ساله مثل بقیم
اینا به جون من بستن
ما توی این دوسال چه کارا که نکردیم چه اتیشا که نسوزوندیم چه کرمایی که نریختیم اکثر خاطره هایی رو هم که براتون تعریف میکنم اینا شخصای اصلی خاطره هامن و توی اکثرشون هسن
خب معرفیشون میکنم
ما توی مدرسه یعنی من و اناهیتا و ایگین و نگار گ و نگار ق و رونا و پانیذ و ستاره
یه بکس صمیمی به شمار میریم اما من و ایگین و انا و رونا به بکس gj
معروفیم
خب دیگه زیادی وراجی کردم فقط میخواستم بدونین که اینا هستن که خاطرهایی رو که میخوام براتون بنویسم رو همراهمن
راستی میخوام تو نظرات بهم بگید که به نظر شما ما چرا اسم gj رو برا بکسمون انتخاب کردیم
هرکی گفت بهش جایزه میدم
دوسمتون دارم بابایییی
خب .....
سلام سلام به همتون
خب امروز روزه اولیه که این وبو راه میندازم
من توی این وب همینجوری واسه دل خودم خاطره های مدرسه و غیرمو میزارم
از حال و هوای ما نوجوونا میزارم
خب برامم مهم نیس(کمی تا قسمتی جدی )که نظر بدین یا نه
حالا نظر بدین بهتره خلاصه دوس دارم تو قسمت نظرات نظرتونو راجب نوجوونیو غیره بدونم حتی دوس دارم اگه خاطره مشابه خاطرمو دارین برام بنویسین
بابای
